راه آخر

مجمع متوسلین به حضرت نرجس (سلام الله علیها)

فهرست

تشرف جعفر نعلبند اصفهانی

مرحوم نهاوندی در کتاب عبقری الحسان(جلد۴ صفحه ۳۲۷ الی ۳۳۰) نقل می فرماید :
در خراسان، روز يكشنبه، هفتم ماه شعبان از سال 1360 هجرى، آقاى حاج ميرزا محمد على گلستانه اصفهانى خراسانی ، فرمودند: عموى من آقا سيّد محمد على براى من نقل فرمودند:

زمان ما در اصفهان شخصى جعفر نام، نعل بند بود، او صحبت هايى مى كرد كه موجب طعنه مردم به او شده بود، مثل آن كه به طىّ الأرض به كربلا رسيد يا مردم را به صورت هاى مختلف ديد(خوک و سگ و…) و يا درك شرف خدمت حضرت صاحب الامر- صلوات اللّه عليه- را نمودن و برحسب بدحرفى مردم، او هم آن صحبت‌ها را ترك نمود، تا آن كه روزى براى زيارت مقبره متبرّك تخت فولاد مى رفتم؛ بين راه ديدم جعفر نعل بند هم مى رود.
نزديك او رفتم، گفتم: ميل دارى در راه با هم باشيم.
گفت: چه ضرری دارد، با هم صحبت مى كنيم، زحمت راه را هم نمى فهميم. قدرى با هم صحبت كرديم، سپس پرسيدم: اين صحبت‌ها كه از تو نقل مى كنند چيست؟ صحّت دارد يا نه؟ گفت: آقا از اين مطلب بگذريد.
اصرار كردم و گفتم: من كه بى غرضم، مانعى ندارد بگويى.
گفت: آقا شرح حال من آن است كه از پول نعل بندى خودم، بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شدم و همه را براى روز عرفه مى رفتم، در سفر بيست و پنجم در بين راه ، یک شخص يزدى با من رفيق شد.
چند منزل كه رفتيم، مريض شد و كم كم مرض او شدّت كرد، سپس به يك منزلى رسيديم كه خوفناك بود و به اين سبب دو روز قافله را در كاروانسرا نگاه داشتند تا قافله هاى ديگر برسند و جمعيّت زيادتر شود، آن گاه حال او خیلی وخیم شد و به موت مشرّف گرديد.
روز سوّم كه قافله خواست حركت كند، متحيّر ماندم كه رفیق مریضم را چه کنم! چگونه او را به اين حال، تنها بگذارم در حالی که من نزد خدا مسئولم و چگونه بمانم و زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براى درك آن جدّيت داشتم را از دست بدهم؟!!
آخر الامر بعد از تفكر زیاد، تصمیم به رفتن گرفتم ، مقارن حركت قافله پيش او رفتم و گفتم: من مى روم و دعا مى كنم، خداوند تو را هم شفا مرحمت مى فرمايد.
چون اين را شنيد، اشكش جاری شد و گفت: من يك ساعت ديگر مى ميرم، صبر كن و چون مردم، خُرجين و اسباب و الاغ من همه مال تو باشد.
من را با همين الاغ به كرمانشاه برسان و از آن جا هم به هر نحو كه راحت باشد مرا به كربلا برسان!
وقتى اين حرف را زد و گريه او را ديدم، دلم به حال او سوخت ، ماندم و قافله رفت.
قدرى كه گذشت، از این دنیا رحلت گرد.
او را بر الاغ بستم و حركت كردم. چون از كاروانسرا بيرون رفتم، ديدم قافله پيدا نيست، ولى گرد و غبار آن‌ها را از دور مى ديدم. تا يك فرسخ راه رفتم، به هر نحوى ميّت را بر الاغ مى بستم، قدرى كه مى رفتم مى افتاد و هيچ قرار نمى گرفت، بعلاوه بر آن ، خوف تنهايى بر من غلبه كرد، چون که ديدم نمى توانم او را ببرم ، ناراحت شدم. ايستادم، به جانب حضرت سيّد الشهدا- صلوات اللّه عليه- توجّه كردم و با چشم گريان عرض كردم: آقا! آخر من با اين زائر شما چه كنم. اگر او را در اين بيابان بگذارم كه مسئول خدا و شما هستم و اگر بخواهم او را بياورم كه نمى توانم و درمانده شده ام.
در اين حال ديدم چهار نفر سوار پيدا شدند، سوار بزرگ ترى كه ميان آن‌ها بود؛ فرمود: جعفر با زائر ما چه مى كنى.
عرض كردم: آقا چه كنم در كار او درمانده ام.
سه نفر ديگر پياده شدند، يك نفر آن‌ها نيزه اى در دست داشت، نيزه را در گودال آبى كه خشك شده بود، فرو برد، آب جوشيد و گودال پُر شد، سپس ميّت را غسل دادند، بزرگ تر آن‌ها ايستاد و با ما بر او نماز خواند، آن گاه او را محكم بر الاغ بستند و ناپديد شدند.
من روبه راه آوردم و مى رفتم، يك بار ديدم از قافله اى گذشتم كه قبل از ما حركت كرده بود؛ پيش افتادم، تا آن كه ديدم به قافله اى رسيدم كه آن‌ هم قبل از آن قافله ما حركت كرده بود ، طولى نكشيد ديدم به پل سفيد نزديك كربلا رسيدم و در تعجّب و حيرت بودم كه اين چه واقعه اى است، سپس او را بردم و در وادى ايمن دفن كردم.
تقريبا بعد از بيست روز ديگر، قافله ما رسيدند، هريك از اهل قافله مى پرسيدند تو چه وقت و چگونه آمدى؟ من براى بعضى به اجمال و براى بعضى به شرح مى گفتم و آن‌ها تعجّب مى كردند تا روز عرفه شد، من به حرم مطهّر رفتم و مردم را به صورت حيوانات مختلف از قبيل گرگ، خوك، ميمون و غيره‌ها و جمعى را هم به صورت انسان مى ديدم. پس از شدّت وحشت زدگى برگشتم. تا قبل از ظهر رفتم، باز به همان حالت مى ديدم و برگشتم، بعد از ظهر باز رفتم، همان طور مشاهده كردم فردا كه رفتم، همه را به همان صورت انسان ديدم. بعد از اين سفر چند سفر ديگر مشرّف شدم، باز هم در روز عرفه مردم را به صورت حيوانات مختلف و در غير آن روز به همان صورت انسان مى ديدم، به اين سبب تصميم گرفتم ديگر براى عرفه مشرّف نشوم چون اين امور و وقايع را براى مردم نقل مى كردم، طعن و بدگويى مى كردند و مى گفتند: براى يك سفر زيارت رفتن، چه ادّعاهایی مى كند و لذا من به كلّى نقل اين وقايع را ترك كردم تا آن كه شبى با عيالم مشغول غذا خوردن بودم، ديدم صداى در بلند شد. رفتم و در را باز كردم، ديدم شخصى مى فرمايند: حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه فرجه- تو را طلبيده است. به همراه ايشان تا در مسجد جمعه رفتم، ديدم منبر بسيار بلندى در صفّه اى بود و آن حضرت- صلوات اللّه عليه- بالاى منبر تشريف داشتند؛ آن صفّه هم پُر از جمعيّت بود و آن‌ها در لباس عامّه مانند شوشترى‌ها بودند. من متفكّر شدم از ميان اين جمعيّت، چگونه مى توانم خدمت ايشان برسم. پس به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا! من تا مقابل منبر رفتم. فرمودند: چرا آن چه در راه كربلا ديدى، براى مردم نقل نمى كنى؟
عرض كردم: آقا! من نقل مى كردم، از بس مردم بدگويى كردند نقل آن‌ها را ترك كردم.
فرمود: تو كارى به حرف مردم نداشته باش، نقل كن آن چه ديدى،
نقل كن تا مردم بفهمند كه ما چه نظر مرحمت و لطفى با زائر جدّم حضرت سيّد الشهدا- صلوات اللّه عليه- داريم

تشرف ابوراجح حمامی

تشرف جعفر نعلبند اصفهانی

جدیدترین محتوای متنی